مشا

.: تفکر آن هنگام که می روم :.

مشا

.: تفکر آن هنگام که می روم :.

بای «بسم الله» ما!

وحید نصیری کیا | جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۲۵ ق.ظ | ۳ نظر

روزهایی که رفت

نمی دانم چرا انگار که روی صندلی اعتراف نشسته ام و می خوام به همه چیز اعتراف کنم...همه آنچه در این فضای مجازی بر «من» گذشته است. و این سوال که «آیا این صفحه را کسی خواهد خواند؟» مثل آن چراغ پاندولی «اتاق بازجویی» در ذهنم می رود و آید!

و انگار می خواهم بنویسم برای روزگاری که دیگر چیزی به «خاطرم» نمانده است و حتی خواندن این نوشته هم چیزی را به خاطرم نخواهد آورد، یک فراموشی تو در تو.

و من هنوز «حسین غفاری» را مسبب همه چیز می دانم. کسی که علاقه ندارم بر اساس نظم تاریخی این نوشته از آن نام ببرم! که هم شایسته رحمت است و هم نال و نفرین از جانب من. آن وقتی که در آن حسینیه کذا به حال خلسه بودم که بالای سرم ظاهر شد. و همان وقت ها بود که گفتم اگر این رازدل روزی دلش بخواهد که کرکره اش را پایین بکشد تکلیف ما چه می شود؟! جواب او شاید امروز مهم نباشد دیگر، چون آن شد که شد و یکی از وبلاگ های ما دود شد و به هوا رفت. این پایان ماجرای آخرین وب گاه ما بود به اسم «با». روحش شاد یادش گرامی.

پیش از آن در جایی از بلاگفا می نوشتم به نام «مرگ آگاهی» و به آدرس «قبر»! جایی که دیگر نیست. و به موازاتش کوتاه نوشت هایی بیشتر بی مزه(!) به تقلید از همان «ص» به نام «فتون». جایی که بهانه راه انداختنش تبدیل شدن دانشجویی به طلبه گی بود. آن روزها هم گذشت...چنان که این روزها می گذرد-کمی شیرین تر!

و نقطه آغاز این روایت برمی گشت به آن «ارغوان»، خانه ای در پارسی بلاگ با آن مدیریت محتوای تهوع آورش! روزی روزگاری نامش «نیوشای خرد» بود و روزگاری «عقل آباد». روزهایی که با کتاب های آوینی، داوری و این جور چیزها سر می شد.

در همه این دوران جاهایی بود که برای من نبود صرفاً. یعنی یک جورهای شاید بشود گفت حقوقی بود. وبلاگی که برای گروه جهادی دانشگاه سمنان راه انداختم. و آخر هم کلمه ورودش را فراموش کردم. بعد هم که آشنا شدیم با کتابستان کذایی. اول پایگاهی راه انداختیم در همان رازدل مذکور. بعد هم برای اولین بار دامنه ای اختصاصی خریدیم. و بعد هم رفتیم یه جای دیگر روی دامنه یک وردپرس اختصاصی راه انداختیم و آنجا هم به ملکوت اعلی پیوست. و این آخری ها اسمش را گذاشتم «خانه امید». و آخر هم رسید به همان سایت متن. موسسه تخصصی کتاب متن.

این بود تاریخ وبلاگ گردی ما. اگر دور دور شبکه های مجازی با اعضای چندصد ملیونی است ولی ما دوباره فیل مان یاد هندوستان کرد و حدیث نفس کردیم که دوباره وبلاگی راه بیندازیم و از هر آنچه در ذهن مان می گذرد و نوشتنی است قطره ای بنویسیم.

گشتیم و وردپرسی نیافتیم باب میل. گفتیم همین جا اطراق کنیم چند صباحی.

للحق...هو مددی!

  • وحید نصیری کیا